تبليغاتX
New Page 3

اقیانوس عظیم من


اقیانوس عظیم من

لبخند بزن. این دومین کار خوبی است که می توانی با لبهایت انجام دهی

وقتی کسی برایت یک نامه ی گستاخانه می فرستد،بلافاصله بنشین و نامه ای ده بار گستاخانه تر برای او بنویس،بعد هر دو نامه را در سطل زباله بیانداز.

 

 

هر یک از ما فرشته هایی هستیم که فقط یک بال داریم.

فقط هنگامی قادر به پروازیم که به یکدیگر بپیوندیم.

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط نگین| |

هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور << قلبش>> می گذارد نه دور سرش

                                                                                            (  نورمن وینسنت پیل )

...................................................................................مگه نه؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط نگین| |

دیروز بهترین روز زندگیم بود..............

تولدی دیگر.............

(مثل اینکه وقتی شمع هارو فوت کردم بلافاصله یه سال بزرگ شدم)

 اونقدر بزرگ شدم که دیگه دارم خودمو میشناسم خودم برای خودم تصمیم میگیرم

وای که چه قدر  زندگی برام تغییر کرده

آه زندگی چه زود داری میگذریو میریو مارو هم میبری با خودت

قبلاها زندگی پیاده راه میرفت الان سوار جت شده................................................................................

.......................................................................................

معلوم نیست در آینده چه اتفاقی بیافته اما میتونم آینده رو از حال تغییر بدم جالبه نه؟.........

به قول (جان راجر که میگه:

وظیفه ی ما در قبال << آینده >> فقط این نیست که آن را پیشگویی کنیم بلکه باید کاری کنیم تا این پیشگویی ها به حقیقت بپیوندند.

.........................................................................................................................................

آره ......دیگه همینه فقط یه اراده میخواد....فقط همین الن باید دست به کار شم که فردا دیره

............................................................................

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط نگین| |

امروز روز تولدمه چه قدر خوشحالم که ۲۰ رو فوت میکنم ومیرم ۲۱

شاید برای همه عجیب باشه که بالا رفتن سنو دوست دارم(برعکس همه ی دخترا)

همیشه همینطور بودم ..............................................................................

به خودم تبریک میگم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط نگین| |

سلام فکر میکنم خیلی وقته نیومدم اینجا

حالا فعلا یه واگویه میزارم تا بعد

اغلب آنهایی پیروز و موفق می شوند که کمتر تعریف و تمجید شنیده باشند  (امیل زولا)

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط نگین| |

پائولو كوئليو در سال‌ 1947، درخانواده‌اي‌ متوسط‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ پدرو،

مهندس‌ بود و مادرش‌، ليژيا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگي‌، به‌ مدرسه‌ي‌

عيسوي‌هاي‌ سن‌ ايگناسيو درريودوژانيرو رفت‌ و تعليمات‌ سخت‌ و خشك‌

مذهبي‌، تاثير بدي‌ بر او گذاشت‌. اما اين‌ دوران‌ تاثير مثبتي‌ هم‌ براو داشت‌.

در راهروهاي‌ خشك‌ مدرسه‌ي‌ مذهبي‌، آرزوي‌ زندگي‌اش‌ رايافت‌:

مي‌خواست‌ نويسنده‌ شود. درمسابقه‌ي‌ شعر مدرسه‌، اولين‌ جايزه‌ي‌ ادبي‌ خود

را به‌ دست‌ آورد. مدتي‌ بعد، براي‌ روزنامه‌ي‌ ديواري‌ مدرسه‌ي‌ خواهرش‌

سونيا، مقاله‌اي‌ نوشت‌ كه‌ آن‌ مقاله‌ هم‌ جايزه‌ گرفت‌.

اما والدين‌ پائولو براي‌ آينده‌ي‌ پسرشان‌ نقشه‌هاي‌ ديگري‌ داشتند.

مي‌خواستند مهندس‌ شود. پس‌، سعي‌ كردند شوق‌ نويسندگي‌ را در اواز بين‌

ببرند. اما فشار آن‌ها، و بعد آشنايي‌ پائولو باكتاب‌ مدار راس‌السرط‌ان‌ اثر هنري‌

ميلر، روح‌ ط‌غيان‌ را در اوبرانگيخت‌ و باعث‌ روي‌ آوردن‌ او به‌ شكستن‌

قواعد خانوادگي‌ شد. پدرش‌ رفتار اورا ناشي‌ ازبحران‌ رواني‌ دانست‌. همين‌

شد كه‌ پائولو تا هفده‌ سالگي‌، ....ادامه در ادامه ی مطالب...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط نگین| |

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.

همه چیز تنها یک چیز است. هنگامی که آرزوی چیزی را داری

سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق ببخشی.

(کیمیاگر)paulo coelho

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط نگین| |

دل چو خالي شود از عشق به دور اندازش

                                                                                شيشه بي باده چو گرديد شكستن دارد .

 

 

عشق،چيزي است كه تو را زنده نگه مي دارد

 حتي پس از مرگ. عشق چگونه زنده ماندن

است.

(موري شوارتز)

 

 

 

 (بخشي از نامه چارلي چاپلين به دخترش)

 

(...نيمه شب، هنگامي كه از سالن پر شكوه ﺘﺋاتر بيرون مي آيي،آن ستايشگران

ثروتمند را فراموش كن ولي حال آن راننده تاكسي را بپرس كه تو را به منزل

مي رساند.حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه

نداشت مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.

دخترم، جرالدين، چكي سفيد امضا براي تو فرستادم كه هر چه دلت

خواست در آن بنويسي و آن را خرج كني ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج

كني با خودت بگو سومين فرانك از آن من نيست.بلكه متعلق به مرد فقير گمنامي

است كه امشب به يك فرانك احتياج دارد.جستجو لازم نيست،اين نيازمندان  گمنام

را، اگر بخواهي، همه جا مي يابی.

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط نگین| |

يا رب آن زاهد خود بين كه به جز عيب نديد

دود آهيش در آيينه ي ادراك انداز

                                       (حافظ)

 

حتي خداوند هم به قضاوت نمي پردازد،مگر

پس از آنكه انسان عمر خود را به پايان برساند.

                                                              (دكتر جانسون)

                                                            

(عشق قضاوت نمي كند)

انسان ها به شيوه ي هنديان بر سطح زمين راه مي روند.با يك سبد در جلو و يك

سبد در پشت.در سبد جلو،صفات نيك خود را مي گذاريم.در سبد پشتي،عيب هاي

خود را نگه مي داريم.به همين دليل در طول روزهاي زندگي خود، چشمان خود

را بر صفات نيك خود مي دوزيم و فشارها را در سينه مان حبس مي كنيم.در همين

زمان،بي رحمانه در پشت سر همسفرمان كه پيش روي ما حركت مي كند،تمامي عيوب او را مي بينيم. بدين گونه است كه درباره ي خود بهتر از او داوري مي كنيم،بي آنكه بدانيم كسي كه پشت سرما راه مي رود به ما به همين شيوه مي انديشد.

                                                                                                                 (پاﺌولوكوﺌيلو)

 

 

رﺌيس سرخپوستان،خداي خودش را اين طور قسم

مي دهد:(اي خداي بزرگ به من كمك كن كه هر وقت

خواستم درباره ي راه رفتن ديگري قضاوت كنم قدري با

كفشهاي او راه بروم.)

                                                      (آيين دوست يابي)

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط نگین| |

سلام.بازم اومدم بعد از مدتها...

خط می کشم رو دیوار       همیشه روزی یک بار

تو هم شبیه من باش        حسابت رو نگه دار

ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی؟

دنیات شده شبیه سلول انفرادی

تا چشم بهم میزاری می بینی عمر تموم شد

بین ۴تا دیوار وجودت تو حروم شد

چون این خط اسیری دیواراتو پوشونده

همین روزا می بینی که فرصتی نمونده...

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط نگین| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست